تبليغاتX
ٍٍٍٍٍٍِSIAH MASHG


یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم نخور

نوشته شده در دهم بهمن 1387ساعت 19:23 توسط PEYMAN |

آن سوی پنجره

 

آن سوی پنجره

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.

 

 

هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت  این یک ساعت،

با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.

 

اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها  و هفته ها سپری شد.

پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .

 

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد

 

 ×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟

پرستار پاسخ داد :  شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.

نوشته شده در بیستم تیر 1387ساعت 13:17 توسط PEYMAN |

نوشته شده در نهم خرداد 1387ساعت 20:31 توسط PEYMAN |

امید را از کسی نگیریم شاید تنها داشته اش باشد

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:41 توسط PEYMAN |

عشق يعني

 

عشق یعنی

عشق يعني يك سلام ویک درود

عشق يعني يك تبلور يك سرود

عشق يعني درد و محنت در درون

عشق يعني يك شقايق غرق خون

عشق يعني قطره و دريا شدن    

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني بيستون كندن بدست   

عشق يعني زاهد اما بت پرست

عشق يعني همچو يوسف قعر چاه   

عشق يعني چون محمد پا به راه

عشق يعني آب بر آذر زدن    

 عشق يعني با پرستو پرزدن

عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني سر به دار آويختن        

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني شب نخفتن تا سحر                                        

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني خون لاله بر چمن   

 عشق يعني شعله بر خرمن زد ن

عشق يعني سوز ني آه شبان        

عشق يعني معني رنگين كمان

عشق يعني لحظه هاي التهاب      

عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

عشق يعني ديده بر در دوختن    

عشق يعني در فراقش سوختن                     

عشق يعني انتظار و انتظار    

عشق يعني هر چه بيني عكس يار

عشق يعني سوختن يا ساختن                 

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن         

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني مستي و ديوانگى        

عشق يعني با جهان بيگانگى


نوشته شده در سی ام خرداد 1386ساعت 15:49 توسط PEYMAN |

 

روزگار روزمراپیش فروشی کرده است

دل بیدار مراپیر خموشی کرده است

هیچ دردست ندارم که به تو عرضه کنم

چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:9 توسط PEYMAN |

دوستت دارم

نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1386ساعت 22:56 توسط PEYMAN |

 

من از پستي و از زاري هم از خواري گريزانم
منم دلبسته اين خاک ، من فرزند ايرانم

نوشته شده در چهارم خرداد 1386ساعت 20:29 توسط PEYMAN |

عشق

 

تاکنون اسم  نارسیس راشنیده ایم نارسیس پسر زیبارویی بود که هر روز  برلب چشمه می رفت ولحظاتی را محوتماشای خود می شد تا روزی که ...

روزی محو زیبایی خود شد  در آب افتاد وغرق شد .

نوشته شده در پنجم فروردین 1386ساعت 17:22 توسط PEYMAN |

سرودی در بهار

سرودی در بهار

پرستوهای شب پرواز کردند                 قناری ها سرودی ساز کردند
 سحرخیزان شهر روشنایی                  همه دروازه ها را باز کردند
 شقایق ها سر از بستر کشیدند               شراب صبحدم را سرکشیدند
کبوترهای زرین بال خورشید                به سوی آسمان ها پر کشیدند
عروس گل سر و رویی بیاراست            خروش بلبلان از باغ برخاست
 مرا بال این سبکبالان سرمست               سحرگاهان زهر گفتگوهاست
خدا را بلبلان تنها مخوانید                      مرا هم یک نفس از خود بدانید
هزاران قصه ناگفته دارم                      غمم را بشنویداز خود مرانید
شما دانید و من کاین ناله از چیست          چه دردست این که در هر سینه ای نیست
ندانم آنکه سرشار از غم عشق             جدایی را تحمل می کند کیست
مرا ای نازنین از یاد برده                  به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته اندوهم شکفته                      دلم مرده تن و جانم فسرده
اگر من لاله ای بودم به باغی             نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لاله این شوره زارم              ندارم همدمی جز درد و داغی
دل من جام لبریز از صفا بود           ازین دلها ازین دلها جدا بود
شکستندش به خودخواهی شکستند            خطا بود آن محبت ها خطا بود
خدا را بلبلان تنها مخوانید              مرا هم یک نفس از خود بدانید
 هزاران قصه ناگفته دارم               غمم را بشنوید از خود مرانید
 

نوشته شده در چهارم فروردین 1386ساعت 16:50 توسط PEYMAN |